تبليغاتX
مداد پررنگ
| Home | Contact


سه شنبه 31 شهریور1388
قاصدک، هان! چه خبر آورده‌ای؟...

این روزها در ذهن مرور می‌کردم که برای نوشتن مطلب جدید از چه بنویسم که «استاد مشکاتیان» با رفتن‌اش شوکی را در ذهن‌ام نواخت که صدای‌اش سخت روح‌ام را لرزاند. حیف بود و دریغ که رفت. این‌بار "قاصدک" چه خبر بدی آورده استاد جان... به احترام‌ات "بیداد" را چندین‌بار دوره می‌کنم و اشک می‌ریزم...


چرا این روزهای بد تمامی ندارد؟

مرتبط:

آخرین داغ آخرین روز تابستان ۸۸: پرویز مشکاتیان از بین ما رفت.  فاطمه شمس

+ 2:39 AM
یکشنبه 24 خرداد1388
شلاق می‌زند...

دیشب کلی بغض داشتم. تا صبح خواب‌ام نبرد و کاه‌گداری خیسی بالشت‌، صورت‌ام را خنک می‌کرد. خنده‌دار نیست که 85درصد جمعیت یک کشور در انتخابات شرکت کنند و رأی به بی‌تغییری دهند؟ گیج‌ام! نه از این بابت که بی‌خواب‌ام. از پیدا نکردنِ جوابِ هزاران سوالی که در ذهن دارم، منگ‌ام. آن‌قدر بی‌انگیزه و بی‌حوصله‌ بودم (هستم) که  روز مادر را با لبخند تلخی به مادر و خواهرهای‌ام تبریک! گفتم.

ظلم، سوار بر ذهن مغشوش و خسته‌‌ام، در میدان ناامیدی و نبودن، شلاق می‌زند. شلاق می‌زند و دندان‌های حوصله‌ام را می‌شکند. شلاق می‌زند و گام‌های آینده‌ام را در کلاسی مبهم و تاریک، الکن می‌کند. شلاق می‌زند و خواب‌های رنگی‌ام را به خاکستریِ کابوس می‌برد. شلاق می‌زند و شعر حبسیه را در گوش‌ آینده‌ام به رقاصی وا می‌دارد.

مرگ به ظلمی که ریشه‌های نم‌دار فکر را به کویر می‌کشاند تا:

دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ فریاد بزنم.

+ 11:23 AM
شنبه 9 خرداد1388
و یاد بگیرم...
همیشه به دوستان‏ام می‏گویم که هر وقت در مسیر مستقیمی توی زندگی قرار گرفتید منتظر دست‏اندازها باشید! گاهی با این ناهنجاری‏های راه، کج‎‏راهه‏ها بهترین مسیر می‏شوند و مجبورت می‏سازند از همین راه‏های کج برای رسیدن به مقصود و هدف‏ات استفاده ببری تا دوباره خود را به راه بزنی و از این کج‏راهه‏ها به عنوان فرصت بهره گیری. باشد که من هم معوج‏های این روزهای‏ام را بشناسم و یاد بگیرم و یاد بگیرم...

و یاد بگیرم...

+ 7:48 PM
سه شنبه 29 اردیبهشت1388
پارسا

نجابت زندگي زماني درك مي‌شود كه تو درگير بدترين‌ها هستي و يك‌مرتبه صداي ونگ‌ونگ بچه‌اي كه انتظارش را مي‌كشي گوش روزهاي‌ات را پر كند و تو برگردي از كوچه‌ي اين روزهاي بد و عمو شدن خودت را الصاق كني به ديوار خوشي‌ها و ناخوشي‌هاي‌ات.

«پارسا» روزهاي اول را «زرد» شروع كرد ولي الآن سر حال و پرخنده‌ست. لباس‌هاي رنگ‌و وارنگ مي‌پوشد و با خنده‌هاي‌اش اشك‌هاي شوق طاهره و علي را نقاشي مي‌كند. دو.سه روزي با مادر و سهيلا و ليلا و ابوذر كنارش (شيراز) بوديم و ذوق‌كنان با «جان» گفتن‌هاي مادر، جان‌جان مي‌گفتيم.

 10 ارديبهشت 88 اولين كسي بودم كه با زيركي از علي خبردار شدم «همين الآن به دنيا اومد» و خواهش كردم كه خودش اين خبر را به مادر و پدر بدهد كه بعد اذان‌صبح «امن يجيب»شان پرخواهش‌تر از هميشه شده‌بود. اين لحظه‌ها را خيلي دوست داشتم و نازنين‌بودن‌شان را در ذهنم ‌نوشتم.

تولدت مبارك پارسا جان

 

 

پ‌ن: از خودم چيزي نمي‌نويسم تا قشنگي آمدن پارسا با قرص و فيزيوتراپي و دردهايي كه جاخوش كرده‌اند از بين نرود.

+ 10:16 AM
چهارشنبه 19 فروردین1388
بيماري...
اولين پست سال جديد رو با اينترنت ايرانسل مي-نويسم:
ديروز براي اولين بار به دستان-ام سرم وصل شد! روزي وحشتناك رو طي كردم، يه طرف بدن-ام (سمت چپ-ام كه دوستان نزديك-ام مي-دانند چقدر دوست-اش دارم) كاملن بي-حركت بود و شديد درد داشت! دكتر دبيري اولين سؤالي كه ازم پرسيد اين بود: «عاشقي؟»، بيشتر قفل كردم! با خنده-اي سكوت كردم. فوري بستري-ام كردن،با يه آمپول بيهوش شدم و تالحظه ترخيص هيچي در خاطرم نيست جز خنده همراهان-ام از خروپف-هايم.
 پ-ن: *بهترم و در حال استراحت
*حال وهواي توي بستراينجا مينويسم twitter.com/sokoot
+ 7:19 AM
جمعه 23 اسفند1387
کارگاهـ...

200 کیلومتر راه را به تمام خستگی‌هایت اضافه می‌کنی که در یه کارگاه عکاسی شرکت کنی. کارگاه! با یه سری حرف‌های بی‌ربط شروع می‌شود. استاد از خودش می‌گوید و پی‌گیری‌های حقوقی‌اش پیرامون حق کپی‌رایتِ عکاس! بعد متوجه می‌شود که موضوع کارگاه، عکس است نه حقوقِ کیفری. فلش‌مموری‌اش را به سیستم ویدئو پروژکش وصل می‌کند. معلوم می‌شود که استاد از قبل‌ یه فولدر را به نام بوشهر آماده کرده! فولدر حاوی 4تا عکس از جنگ ویتنام و کودکان کار در آلمان است. از دو سه نفری که نزدیک‌تر  نشسته‌اند (که اتفاقن عکاس هم نیستند) می‌پرسد که آیا این عکس‌ها را دیده‌اید؟ جواب می‌شنود "بله!" یه خورده به خودش می‌آید که کلاس از این عکس‌ها فراتر است. دست و پای‌اش را جمع می‌کند و چند برگه یادداشت نشان می دهد و می‌گوید من یه سری مطالب را آماده کرده‌بودم ولی بحث منحرف شد به مسایل دیگه! بعد می‌گوید که حالا شما حرف بزنید. یکی از عکاس‌ها باز بر می‌گردد به کوچه‌ی اول که چرا در بوشهر به عکاس‌ها اهمیت داده نمی‌شود و استاد هم از خدا خواسته توپ را به زمین رییس خانه‌ی‌مطبوعات می‌اندازد. بعد کسی سوالی ندارد! بعد استاد می‌گوید حالا چی‌کار کنیم!!! پیشنهاد می‌شنود که صفحه‌اول هفته‌نامه‌ها را ببینید و نظر بدهید! استاد هم شروع می‌کند به بررسی. به صفحه‌بندها و سردبیرها ایراد می‌گیرد. بعد خودش خسته می‌شود! می‌گوید بهتر نیست چندتا عکس از عکسایی که شما گرفته‌اید رو ببینیم؟ چند عکس می‌بینیم و همین! بعد یکی خواهش می‌کند که استاد عکس‌های خودتان را هم ببینیم که استاد تیر خلاص را به ذهن من می‌زند چون متوجه می‌شوم که... دل‌ام می‌خواهد بیشتر غر بزنم...

 پ.ن:

1. این‌ها فقط نظر شخصی من بود در مورد این کارگاه.

2. یادم باشد که بعد از این کارگاه چه قولی به خودم دادم. (مطالعه‌ی بیشتری در مورد اساتید کارگاه‌ها داشته باشم)

3. یاد کارگاه استاد بهمن‌جلالی بخیر (اتفاقن پارسال همین موقع‌ها بود) که هر چه در زمینه‌ی عکاسی می‌دانم مدیون ایشان هستم.

4. از دوست‌ عزیزم حسین، خانم‌اش و خواهرش که همراهی‌ام کردند ممنون‌ام.

 بی‌ربط: روزها فقط جولان می‌دهند و یکنواخت نواخته می‌شوند.

 

+ 12:34 PM
چهارشنبه 30 بهمن1387
دفتر مداد پُر رنگ...

خبر خوب این‌که دفتر کاری‌ام بالاخره در حال راه افتادنه. گرافیک و تبلیغات و... یه خورده اجاره‌اش بالاست جایی که گرفته‌ام ولی مکان خوبیه! اسم‌اش را هم گذاشته‌ام "مداد پررنگ". گرفتار تمیز کردن و خریدن لوازم‌ام. جالب این‌که اولین سفارش کار رو گرفتم امروز. طراحی یه لوگو برای "اسکله تفریحی کنگان". مادرم بیش از همه خوشحال شد و برای افتتاح لحظه‌شماری می‌کنه.

+ 8:25 PM
دوشنبه 30 دی1387
...
  • روزهای‌ام خسته‌تر از خودم شده‌اند. بی‌رمق و بی‌حوصله. فقط می‌گذرند و این خیلی آزار دهنده‌است.
  • دی‌ماه خوبی نبود. بدون خاطره‌ی خاصی. بدون یادگیری خاصی. بدون حس بودنی. البته عصر دوشنبه 23دی‌ماه تصادف وحشتناکی کردیم. خوشبختانه بجز ماشین‌ها هیچ‌کس صدمه‌ای ندید.
  • مادر مریض است. جالب اینجاست که دوست ندارد به کسی بگوییم مریض است. هر وقت دلیل‌اش را می‌پرسم اخم می‌کند. شب‌ها تا دیر وقت بیدار است (بیداریم). سکوت شب را مثل سفره‌ای می‌داند که باید پر از حرف‌اش کند. پر از درد و دل. پر از خاطره‌های دور و شیرین‌اش. مادر مریض‏است. من گفتم ولی شما به کسی نگویید.
  • دوستان خرده می‌گیرند چرا فضای وبلاگ‌‌ام شاد نیست. شاید دلیلی که این حس را منتقل می‌کند کم نوشتن‌ام باشد. اگر زیاد می‌نوشتم مجبور بودم از خیلی چیزها بنویسم و حال این مداد پررنگ را جور دیگری نقاشی‌ می‌کردم. از روزهای‌ام نوشتن فقط این حس منتقل می‌شود که بابت‌اش عذر می‌خواهم.
  • من این‌جا هم با اسم Dark Pencil برش‌هایی از کتاب‌هایی که می‌خونم رو می‌ذارم. سمت راست وبلاگ‌ام در قسمت Ankle Of The Giraffe لینک مربوط به خودم رو گذاشته‌ام.
  • از همه‌ی دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن ممنونم. خیلی به من لطف کردید (دارید).
+ 2:4 AM
شنبه 7 دی1387
29 سالگی...

مادرم بارها برام از روز به دنیا اومدنم گفته!... از این‌که 5 روز درد رو تحمل می‌کرده... از این‌که «دی بارونی» (قابله‌ی محلی که به‌راستی، مادر همه‌ی روستامون محسوب می‌شد... خدا رحمت‌اش کنه) این 5 شب رو بیدار می‌مونه... از این‌که به‌خاطر جنگ حق روشن کردن چراغی نبوده... از این‌که تمام روستا نگران سلامتی مادر بودند و هر کسی نذری می‌کرده... از این‌که «با پیرم» (پدربزرگ) مریض بوده و دعا می‌کرده که دخترش پسر بزاد تا اسمش رو بذاره «محمد»... از این‌که دکتر شیفت، آقایی هندی بوده به اسم «شارما»... از این‌که راه‌روهای بهداری پر از اقوام و آشنا بوده... از این‌که احتمال از دست‌رفتن مادر زیاد می‌شه... از این‌که بالاخره به دنیا می‌آم...

 

وارد 29 سالگی شدم...

+ 1:50 AM
دوشنبه 18 آذر1387
گلوی سکوت...

1

این چند‌شنبه‌ها

خشک که شد

می‌گذارم کنار آینه

تا روز تولدم

یادت بماند

 

2

همیشه سوت پاییز را زودتر می‌کشیدی

و کنار لباس‌های نم‌دارمان

می‌گفتی:

          بوی تو را دارد

          بوی خودم...

 

3

گردنبند صدفی‌ات

دستان نرم من را

در گلوی سکوت

تعبیر کرد

و ما در هم خوابیدیم

 

4

همیشه «صبح‌بخیر عزیزم» را زودتر می‌گفتی

و شب‌بخیرها قسمت من می‌شد

با تکه شعری

از نمی‌دانم کجای ذهنم

(بوشهر - آذر 87)

+ 0:21 AM