
این روزها در ذهن مرور میکردم که برای نوشتن مطلب جدید از چه بنویسم که «استاد مشکاتیان» با رفتناش شوکی را در ذهنام نواخت که صدایاش سخت روحام را لرزاند. حیف بود و دریغ که رفت. اینبار "قاصدک" چه خبر بدی آورده استاد جان... به احترامات "بیداد" را چندینبار دوره میکنم و اشک میریزم...

چرا این روزهای بد تمامی ندارد؟
آخرین داغ آخرین روز تابستان ۸۸: پرویز مشکاتیان از بین ما رفت. فاطمه شمس
دیشب کلی بغض داشتم. تا صبح خوابام نبرد و کاهگداری خیسی بالشت، صورتام را خنک میکرد. خندهدار نیست که 85درصد جمعیت یک کشور در انتخابات شرکت کنند و رأی به بیتغییری دهند؟ گیجام! نه از این بابت که بیخوابام. از پیدا نکردنِ جوابِ هزاران سوالی که در ذهن دارم، منگام. آنقدر بیانگیزه و بیحوصله بودم (هستم) که روز مادر را با لبخند تلخی به مادر و خواهرهایام تبریک! گفتم.
ظلم، سوار بر ذهن مغشوش و خستهام، در میدان ناامیدی و نبودن، شلاق میزند. شلاق میزند و دندانهای حوصلهام را میشکند. شلاق میزند و گامهای آیندهام را در کلاسی مبهم و تاریک، الکن میکند. شلاق میزند و خوابهای رنگیام را به خاکستریِ کابوس میبرد. شلاق میزند و شعر حبسیه را در گوش آیندهام به رقاصی وا میدارد.
مرگ به ظلمی که ریشههای نمدار فکر را به کویر میکشاند تا:
دل من گرفته زینجا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟ فریاد بزنم.
و یاد بگیرم...
نجابت زندگي زماني درك ميشود كه تو درگير بدترينها هستي و يكمرتبه صداي ونگونگ بچهاي كه انتظارش را ميكشي گوش روزهايات را پر كند و تو برگردي از كوچهي اين روزهاي بد و عمو شدن خودت را الصاق كني به ديوار خوشيها و ناخوشيهايات.
«پارسا» روزهاي اول را «زرد» شروع كرد ولي الآن سر حال و پرخندهست. لباسهاي رنگو وارنگ ميپوشد و با خندههاياش اشكهاي شوق طاهره و علي را نقاشي ميكند. دو.سه روزي با مادر و سهيلا و ليلا و ابوذر كنارش (شيراز) بوديم و ذوقكنان با «جان» گفتنهاي مادر، جانجان ميگفتيم.
10 ارديبهشت 88 اولين كسي بودم كه با زيركي از علي خبردار شدم «همين الآن به دنيا اومد» و خواهش كردم كه خودش اين خبر را به مادر و پدر بدهد كه بعد اذانصبح «امن يجيب»شان پرخواهشتر از هميشه شدهبود. اين لحظهها را خيلي دوست داشتم و نازنينبودنشان را در ذهنم نوشتم.
تولدت مبارك پارسا جان
پن: از خودم چيزي نمينويسم تا قشنگي آمدن پارسا با قرص و فيزيوتراپي و دردهايي كه جاخوش كردهاند از بين نرود.
200 کیلومتر راه را به تمام خستگیهایت اضافه میکنی که در یه کارگاه عکاسی شرکت کنی. کارگاه! با یه سری حرفهای بیربط شروع میشود. استاد از خودش میگوید و پیگیریهای حقوقیاش پیرامون حق کپیرایتِ عکاس! بعد متوجه میشود که موضوع کارگاه، عکس است نه حقوقِ کیفری. فلشمموریاش را به سیستم ویدئو پروژکش وصل میکند. معلوم میشود که استاد از قبل یه فولدر را به نام بوشهر آماده کرده! فولدر حاوی 4تا عکس از جنگ ویتنام و کودکان کار در آلمان است. از دو سه نفری که نزدیکتر نشستهاند (که اتفاقن عکاس هم نیستند) میپرسد که آیا این عکسها را دیدهاید؟ جواب میشنود "بله!" یه خورده به خودش میآید که کلاس از این عکسها فراتر است. دست و پایاش را جمع میکند و چند برگه یادداشت نشان می دهد و میگوید من یه سری مطالب را آماده کردهبودم ولی بحث منحرف شد به مسایل دیگه! بعد میگوید که حالا شما حرف بزنید. یکی از عکاسها باز بر میگردد به کوچهی اول که چرا در بوشهر به عکاسها اهمیت داده نمیشود و استاد هم از خدا خواسته توپ را به زمین رییس خانهیمطبوعات میاندازد. بعد کسی سوالی ندارد! بعد استاد میگوید حالا چیکار کنیم!!! پیشنهاد میشنود که صفحهاول هفتهنامهها را ببینید و نظر بدهید! استاد هم شروع میکند به بررسی. به صفحهبندها و سردبیرها ایراد میگیرد. بعد خودش خسته میشود! میگوید بهتر نیست چندتا عکس از عکسایی که شما گرفتهاید رو ببینیم؟ چند عکس میبینیم و همین! بعد یکی خواهش میکند که استاد عکسهای خودتان را هم ببینیم که استاد تیر خلاص را به ذهن من میزند چون متوجه میشوم که... دلام میخواهد بیشتر غر بزنم...
پ.ن:
1. اینها فقط نظر شخصی من بود در مورد این کارگاه.
2. یادم باشد که بعد از این کارگاه چه قولی به خودم دادم. (مطالعهی بیشتری در مورد اساتید کارگاهها داشته باشم)
3. یاد کارگاه استاد بهمنجلالی بخیر (اتفاقن پارسال همین موقعها بود) که هر چه در زمینهی عکاسی میدانم مدیون ایشان هستم.
4. از دوست عزیزم حسین، خانماش و خواهرش که همراهیام کردند ممنونام.
بیربط: روزها فقط جولان میدهند و یکنواخت نواخته میشوند.
خبر خوب اینکه دفتر کاریام بالاخره در حال راه افتادنه. گرافیک و تبلیغات و... یه خورده اجارهاش بالاست جایی که گرفتهام ولی مکان خوبیه! اسماش را هم گذاشتهام "مداد پررنگ". گرفتار تمیز کردن و خریدن لوازمام. جالب اینکه اولین سفارش کار رو گرفتم امروز. طراحی یه لوگو برای "اسکله تفریحی کنگان". مادرم بیش از همه خوشحال شد و برای افتتاح لحظهشماری میکنه.
مادرم بارها برام از روز به دنیا اومدنم گفته!... از اینکه 5 روز درد رو تحمل میکرده... از اینکه «دی بارونی» (قابلهی محلی که بهراستی، مادر همهی روستامون محسوب میشد... خدا رحمتاش کنه) این 5 شب رو بیدار میمونه... از اینکه بهخاطر جنگ حق روشن کردن چراغی نبوده... از اینکه تمام روستا نگران سلامتی مادر بودند و هر کسی نذری میکرده... از اینکه «با پیرم» (پدربزرگ) مریض بوده و دعا میکرده که دخترش پسر بزاد تا اسمش رو بذاره «محمد»... از اینکه دکتر شیفت، آقایی هندی بوده به اسم «شارما»... از اینکه راهروهای بهداری پر از اقوام و آشنا بوده... از اینکه احتمال از دسترفتن مادر زیاد میشه... از اینکه بالاخره به دنیا میآم...
وارد 29 سالگی شدم...
1
این چندشنبهها
خشک که شد
میگذارم کنار آینه
تا روز تولدم
یادت بماند
2
همیشه سوت پاییز را زودتر میکشیدی
و کنار لباسهای نمدارمان
میگفتی:
بوی تو را دارد
بوی خودم...
3
گردنبند صدفیات
دستان نرم من را
در گلوی سکوت
تعبیر کرد
و ما در هم خوابیدیم
4
همیشه «صبحبخیر عزیزم» را زودتر میگفتی
و شببخیرها قسمت من میشد
با تکه شعری
از نمیدانم کجای ذهنم
(بوشهر - آذر 87)